بزن بریم
منوی دسته بندی
منوی دسته بندی

من این مقاله را از موضع مخالفت با روانشناسی یا کمک حرفه‌ای نمی‌نویسم.

می‌نویسم چون فکر می‌کنم نگفتن بعضی تجربه‌ها ناعادلانه‌تر از گفتن آن‌هاست؛ مخصوصاً وقتی پای راهنمایی اشتباه در مقطع‌های حساس زندگی در میان باشد.

سال‌هایی را گذرانده‌ام که فشار کاری، خستگی مزمن و تصمیم‌های سنگین روی هم جمع شده بودند. مثل خیلی‌ها، به روانشناس مراجعه کردم. اصلِ مراجعه درست بود. من نیاز به کمک داشتم. اما تجربه‌ای که برایم رقم خورد، باعث شد نگاه من به «کمک گرفتن» برای همیشه تغییر کند.

وقتی راهنمایی اشتباه، مسیر را کج می‌کند

در یکی از مقاطع حساس زندگی‌ام، برای تصمیم‌گیری به روانشناس مراجعه کردم. مشکل از جای درستی شروع می‌شد، اما راهنمایی‌ای که دریافت کردم با واقعیت موقعیت من هم‌خوان نبود.

توصیه‌ها بیش از حد کلی بود و بدون درنظر گرفتن محدودیت‌ها، فشار کاری و شرایط واقعی زندگی من مطرح شد.

من، به‌عنوان مراجع خسته و سردرگم، این توصیه‌ها را از موضع «تخصص» جدی گرفتم و با اطمینان اجرا کردم؛ اما نتیجه این بود که چند تصمیم اشتباه را نه‌تنها متوقف نکردم، بلکه با اعتماد بیشتری ادامه دادم.

آسیب اصلی برای من از خودِ توصیه نبود؛ بلکه از اطمینان کاذبی بود که آن راهنمایی به من داد و باعث شد دیرتر متوجه اشتباه مسیر شوم. شاید خطرناک‌ترین بخش بعضی مشاوره‌ها دقیقاً همین باشد: وقتی نسخه‌ای عمومی، با لحن قطعی، برای مسئله‌ای عمیقاً شخصی ارائه می‌شود.

چرا چنین خطاهایی ممکن است رخ بدهند؟

امروز، با فاصله گرفتن از احساسات، می‌توانم منطقی‌تر نگاه کنم.

چنین خطاهایی می‌تواند دلایل مختلفی داشته باشد:

  • زمان جلسات محدود است
  • تصویر درمانگر از زندگی مراجع ناگزیر ناقص می‌ماند
  • بعضی رویکردها برای همه آدم‌ها مناسب نیستند
  • و مراجعِ خسته، معمولاً توان تشخیص درستی توصیه را ندارد و به «اقتدار تخصصی» تکیه می‌کند

اینجا بود که فهمیدم مشکل من «کمک گرفتن» نبود؛ مشکل، نوع کمک گرفتن بود.

هوش مصنوعی چه فرقی برای من داشت؟

همین تجربه باعث شد بعدها به این فکر بیفتم که شاید چیزی که من نیاز داشتم، نسخه آماده یا توصیه قطعی نبود؛ بلکه فضایی امن برای فکر کردن، سؤال پرسیدن و چندباره‌سنجیدن تصمیم‌هایم بود.

چیزی که به‌تدریج آن را در تعامل با هوش مصنوعی پیدا کردم.

هوش مصنوعی برای من نقش روانشناس یا درمانگر نداشت.

نقش یک آینه را داشت؛ آینه‌ای بدون قضاوت، بدون عجله و بدون خستگی. می‌توانستم یک مسئله را بارها از زاویه‌های مختلف مطرح کنم، جواب بگیرم، مخالفت کنم، اصلاحش کنم و دوباره جلو بروم.

این فرایند، به‌جای دیکته کردن تصمیم، مرا مجبور به فکر کردن می‌کرد.

تفاوت مهم دیگر، کاهش اطمینان کاذب بود.

به‌جای اینکه یک جواب نهایی بگیرم، با گزینه‌ها، پیامدها و سؤال‌های باز روبه‌رو می‌شدم. همین باعث می‌شد مسئولیت تصمیم‌ها کاملاً با خودم بماند و اگر مسیر اشتباه بود، زودتر متوجه شوم و اصلاحش کنم.

محدودیت‌ها و خط قرمزها

با تمام تجربه‌ی مثبتی که از کار با هوش مصنوعی داشته‌ام، این را شفاف می‌گویم:

هوش مصنوعی درمانگر نیست و جای درمان تخصصی را نمی‌گیرد.

نه تجربه‌ی انسانی را زندگی می‌کند، نه پیامد واقعی تصمیم‌ها را تحمل می‌کند. مسئولیت نهایی همیشه با خودِ فرد است.

برای من، خط قرمز مشخص است:

هرجا احساس کنم به‌جای فکر کردن، فقط دنبال تأیید گرفتن هستم، باید مکث کنم.

ارزش اصلی هوش مصنوعی نه در جواب‌های قطعی، بلکه در سؤال‌هایی است که وادارم می‌کند از خودم بپرسم.

جمع‌بندی

برای من، هوش مصنوعی روانشناس نبود و قرار هم نیست باشد.

اما در مقطعی از زندگی، چیزی به من داد که از بعضی تجربه‌های انسانی نگرفته بودم:

فضایی امن برای فکر کردن مستقل، بدون فشار، بدون اقتدار کاذب، و با مسئولیت کامل.


یادداشت پایانی:

این مقاله بیان تجربه‌ی شخصی نویسنده است و جنبه‌ی درمانی یا توصیه‌ی تخصصی ندارد. استفاده از هوش مصنوعی جایگزین مراجعه به متخصصان سلامت روان در موارد بحرانی، افسردگی شدید یا تصمیم‌های حیاتی نیست.